و اینک زندگی...
نترسید دوستان ...هنوز آرزوی من در حد محال مونده ....دیدم خیلی نگرانید گفتم از دلواپسی درتون بیارم فردا جمعه عید قربانِ...البته اینجا... تو ایران شنبه عید قربانِ..ولی مگه چه فرقی داره؟ هر روزی می تونه عید قربان باشه..هر روزی که ما غرور و خودخواهی هامون رو تو مسلخ عشق به همنوع قربانی کنیم ،اونروز می شه یه عید.... بیاید کعبه دل رو طواف کنیم و سعی در باصفا کردن باطن داشته باشیم و پشت مقام خلوص و محبت نمازی رو قامت ببندیم از جنس نور... بیایید تو هر موقعیتی خودمون رو جای طرف مقابل بگذاریم... "من" که قربانی شد..صمیمیت "ما" زنده می شه... یه "عید قربان "حقیقی... پ.ن:..با اینکه خودم خیلی زود حج عمره رو تجربه کردم و اون سفر رو خیلی هم دوست دارم ولی با پروین اعتصامی هم عقیده ام که می گه: سخن مي گفت با خود كعبه، زينسان گه احرام، روز عيد قربان عروس پرده بزم وصالم كه من، مر آت نور ذوالجلالم خداوندم عزيز و نامور داشت مرا دست خليل الله بر افراشت مكاني همچو من،فرخنده و پاك نباشد هيج اندر خطه خاك بسي قربانيان خاص داريم بسي سرگشته اخلاص داريم ..... ز نيكان، خود پسنديدن نه نيكوست بدو خنديد دل آهسته، كاي دوست گه گويي فارغي از كعبه دل چنان راني سخن، زين توده گل مبارك كعبه اي مانند دل نيست تو را چيزي برون از آب و گل نيست مرا بفراشت دست حي داور تو را گر ساخت ابراهيم آذر مرا بازست در هر گاه و بي گاه تو را در عيدها بوسند درگاه كجا ز آلودگيها باك دارد كسي كاو كعبه دل پاك دارد چه قنديلي است از جان روشناتر چه محرابي است از دل با صفاتر..... هر روزتان عید...عیدتان مبارک... آرزوها همیشه شیرینند..ولی محال هاشون شیرینترند چون دورترند و دست نیافتنی تر و هرچیز دست نیافتنی زیباتره... من هم آرزوی محالی دارم که همیشه با دیدن یه تصویر زیبا به روح و جسمم هجوم میاره... عاشق افق زیبای صبحگاهی هستم وقتی به این شکل رویایی خودشو به نمایش می گذاره... ... وقتی به این زیبایی مثل یه توده کف بزرگ سفید که روی دریا به رقص دراومده... ...انگار داره با ناز خودش رو توی آینه دریا نگاه می کنه... اونوقت اون آرزوی محال دوباره به دلم هجوم میاره... دلم می خواد برم لبه بالکن بایستم..دستهامو از هم باز کنم و خودم رو رها کنم توی آسمون و مثل یه پرنده سبکبال به پرواز دربیام...اوج بگیرم و دور شم ...بی هیچ بار و بندی....برم و برم تا برسم به تیغ زیبای افق...برم تو دل سپیدی و پاکی اون توده بزرگ و نرم...تا وقتی که همه وجودم توی اون لطافت پاک حل بشه... راستی آرزوی محال تو چیه؟.... بعد از یک دوره بیماری و خوددرمانی و تنبلی در مراجعه به پزشک حاذق به این کشف مهم رسیدم که خوددرمانی از جمله کارهای خلاقانه ایه که فقط تو ایران جواب می ده و با اب و هوای مالزی جور نیست چون بیماری با شدت بیشتری مراجعت کرد و سخت ضربه فنی ام کرد و به شدت و فوریت دکتر لازم شدم . اینجا در صورت بیماری بیشتر به کلینیکها و بیمارستانها مراجعه می کنند و اگر پزشک تشخیص داد اونهارو به متخصص ارجاع می ده...به همین خاطر به یه بیمارستان خصوصی مراجعه کردیم که اکثر پزشکانش هم هندی هستن البته این چیز تعجب اوری نیست ظاهرا اینجا هندیها بیشتر مشاغل رو قبضه کردن.. اول یه پزشکیار رزومه بیمار رو می گیره و چون بیماری من رو شدید تشخیص داد یک ماسک هم به صورتم زد و منو به اتاق دکتر راهنمایی کرد...لازم به توضیحه که همه پزشکان و پرستاران و حتی صندوقدار هم از ترس مبتلا شدن به انفولانزای خوکی با ماسک تردد می کنن در حالیکه هنوز یک مورد ابتلا در کوالالامپور هم گزارش نشده...! عجب مردم ترسویی هستند مردم اینجا...مثل نقل و نبات در مدارسشون ویتامین ث خیرات می کنند (که صد البته این کار مدارس ایرانی رو شامل نمی شه بلکه فقط در مدارس اینترنشنال رایجه!!)..داخل ایستگاههای مترو و توی داروخانه ها مواد ضدعفونی کننده دست گذاشتند و دائما در تلوزیون و مدارس(البته باز هم در همون مداس اینترنشنال)،آموزش پیشگیری از انفولانزای خوکی اجرا میشه...یه ذره از شجاعت مسئولین کشور ما یادنمی گیرن که بیماری تا پشت در خونه که چه عرض کنم تا داخل درز و دورز خونه هامون هم میاد ولی ...... بگذریم ..خونم به قدر کافی میکروبی شده کثیفتر کردنش دیگه جایز نیست.!! خلاصه من به حضور آقای دکتر هندی ماسک زده مشرف شدم حالا تصور کنید زبان انگلیسی من در حد عالی!!..لهجه دکتر هندی هم که بسیار سلیس و روان!! و هر دو ماسک زده...چه کمدی ای شده بود بماند ..ولی به هرحال دکتر اعلام کردند که بیماری من جدی شده و در صورت استفاده از داروها و بهتر نشدن باید طی دو روز آینده جهت دادن تست انفولانزای نوع اچ وان اِن وان(یا همان خوکی خودمان!) سریعا مراجعت کنم.. منتظر شدم تا داروهایم! را آماده کنند چراکه بعد از معاینه دکتر باید در سالن بنشینیم ووقتی که داروهایمان اماده شد صدایمان کنند..حتی داروهای ترکیبی را نیز همان موقع می سازند و تحویل می دهند.. یادم اومد که وقتی تو ایران بیمار می شدیم و به پزشک مراجعه می کردیم اول از همه دو سه تا آمپول قوی تزریق می کردند به همراه یکی دو تا امپول ضد حساسیت از نوع دگزامتازون که بسیار از بتامتازون قوی تر است .دو سه بسته ای هم آموکسی سیلین که باید روزی ۴ بار شب و نصفه شب در معده مبارک می انداختیم به همراه قرصهای سرماخوردگی و اگر همسر گرام هم در معیتمان بود چند بسته ویتامین و کرم و پماد برای روز مبادا هم ضمیمه می شد و گاهی نسخه به صفحه دوم می کشید!! در همین عوالم بودم که صدایم کردند و من دارویم را تحویل گرفتم ....فکر می کنید چی بود؟...۵ عدد قرص آنتی بیوتیک، روزی یک عدد ..کل دوره درمان ۵ روز...!! واقعا بهم برخورد..!!..اخه خیلی اُفت داشت بعد از یه عمر کیسه کیسه دارو خوردن این ناقابل رو بدن دستت بگن بفرما اینم داروت..همسر گرام که اصلا همچین فاجعه ای رو نمی تونست قبول کنه !! با عجله پیش دکتر برگشت و یه بسته اموکسی سیلینی که همیشه همراهش داشت رو دراورد و بهش نشون داد و از من به عنوان مترجم!!خواست که حالی دکتر کنم که:بابا خودتو مسحره کردی یا مارو با این دکتریت...دوریال حالیت نیست و....!! خلاصه به دکتر گفتم که ما چقدر در امر دارو شناسی و دارو خوری تبحر داریم و این ناقابل کجای دل مارو می گیره اخه..و در آخر هم اضافه کردم تازه با تمام این اوصاف خوبِ خوب هم نمیشیم...!!خلاصه فرمایشات همسر محترم رو کلمه به کلمه ولی در قالبهای مودبانه تری تحویل جناب دکتر دادیم...پزشک چنان به کپسول آموکسی سیلین نگاه می کردانگار داره به یه اثر تاریخی نگاه می کنه ..بعد خیلی ساده جواب داد :به همین علته که خوب نمیشید...ما فقط باید به بدن بیمار کمک کنیم نه اینکه با دارو درمانش کنیم...اینجوری بعد از مدتی نه قوی ترین داروها کمکتون می کنه و نه بدنتون می تونه درمقابل بیماریها مقاومت کنه...!!! چی بگم والله....!!! زن در سکوت اشکبارش فریادها زده بود..ایستاده بر مرز جنون از فشار بی منطقی ها...دیگ صبرش لبریز شده و سرریزش را در صفحه سیاه وبلاگش خالی کرده بود حقیقت درد از لابلای فریادهایش چهره کریهی داشت....فریاد بود و فریاد... کامنتهای دوستانش را می خواندم...چراها.....همدردیها...نصیحتها..همه و همه حکایت از مهربانی داشت.... در بین آنها کامنت جالبی وجود داشت.....تنها چند نقطه و یک شاخه گل....و جالب تر ،جمله نویسنده بود در پاسخش..:.".ممنون....کمک بزرگی بود!" آری...گاهی فقط گوش دلی نیاز است برای شنیدن و تنها شانه ای که تقدیم دوستی کنیم برای سر گذاشتن و گریستن....و این یعنی همه چیز...آخر همدلی... بی اختیار به یاد آهنگ "عشق دو حرفی" محسن چاووشی افتادم....که با آن صدای خسته و دلنشینش می خواند: همیشه خسته از روزای برفی عشق پریشون شده دو حرفی گفته بودم اگه دلت گرفته است کنج دلم جا واسه دلت هست شاید دلت خواست و پاهات نیومد یا شایدم دلت باهات نیومد هرچی که بود بزار که گفته باشم هرجا که رفت دلت منم باهاشم عشق گذشته از پل...............دشت پر از گلایل گمشده دو حرفی..................خسته روز برفی حالا که تقویم من زمستوناش زیاده تو کوچه های سردش همیشه برف و بادِ باید بیای ببینم بهارِ خنده هاتو بیا بزار تموم شه روزای برفی با تو رنگ غمو به شعر شادم زده دشت پر از گلایل غم زده دلم می خواد خودت بیای ببینی نبض منو قلب تو با هم زده عشق گذشته از پل.....دشت پر از گلایل گمشده دو حرفی......حسته روز برفی گمشده دو حرفی...!..چی می تونه باشه به جز "زن"..در معنای حقیقی خودش و در لباس واقعی اینروزا که به تنش پوشوندن؟...و نه هر مونثی که از زن بودن فقط اسمش رو یدک می کشه... پ.ن:به دلایلی مدتی به نت دسترسی ندارم...مراقب خودتون و همدیگه باشید... یا حق... سلااااااااااااااام.... این خنده نمکین نشان از یه شادی داره که درست و حسابی هم نمی دونم چیه....فقط می دونم یه چیزی 3 شده !....یعنی رنک یا رتبه وبلاگم ۳ شده...و اینکه این به لینکهام هم مربوط می شه...و من باید بیش از پیش به وجود شما افتخار کنم و اینکه این رتبه به نفع شما هم هست...یعنی هرچی رنک وبلاگی بالاتر باشه روی لینکهای اون وبلاگ هم تاثیرگزاره... البته چون اطلاعات اینترنتی من خیلی بالاست و ممکنه با توضیحات فوق تخصصی خودم گیجتون کنم!!! بهتره یه سری به "وبلاگ یه پسر خوب" بزنید که این خبر رو به من داد تا هم اون لینکی رو که می تونید رتبه وبلاگتون رو توش ببینید بگیرید و هم اطلاعات دقیق ترش رو اونجا بخونید.. هرچی هست می دونم چیز خوبیه و یه جورایی حدس می زنم خواستن یه لطفی به من دلتنگ غربت نشین کنن تا کمی ذوق کنم وگرنه منو چه به این حرفا.......!!!! واسه محمد حسین عزیز که نویسنده وبلاگ "یه پسر خوب" هست هم آرزوی خوشبختی می کنم چون به سلامتی داره داماد می شه و به جمع متاهلین خوشبخت می پیونده...پیوندشون مبارک.... سلام... به دلیل شلوغ پلوغی، یه مدت کمتر در خدمتتون هستم...میخونمتون ولی واسه نوشتن کمتر وقت دارم...اهل انداختن گل و رفع تکلیف هم نیستم چون دلم می خواد واقعا زحمتی رو که دوستان می کشن و از احساس و وقتشون مایه میذارن ،حداقل یه کوچولو تلافی کنم(مورد توجه علاقمندان به گل و لبخند!!!) البته محض شوخی بود ...گاهی خودم هم واسه یه پست نظرم نمیاد...یا سوادم به فهمش نمی رسه یا به هردلیلی درحال هنگ به سر می برم و مخم تو اون لحظه جواب نمی ده ...و آی دلم می خواد یه گل بندازم و برم...ولی خوب نمی دونم چرا نمیشه.... این عذر نبودن به شکل کاملا بی تعارف و خودمونی بود حالا شکل مودبانه و کاملا با کلاسش: "احساس خستگی می کنم....ذهنم نیاز به استراحت داره......مدتی کمتر میام ولی نهایت سعیم رو می کنم تا بخونمتون....!" خوب این مدلش زیاد به دل خودم نمی چسبه پس دوستان همون اولی رو از من قبول کنید ولی این رو بدون شوخی و تعارف می گم..محبت شما واقعا منو شرمنده می کنه.. خوشحالم که هستین..حضورتون دلگرمی بزرگیه درمورد شعر پست قبلی باید بگم یه کپی از یه متن بی نام و نشان بود به جز جمله های آخرش...اگر نمی گفتم وجدان درد می گرفتم...ببخشید که ناامیدتون کردم! ولی طبع شعر و قافیه سازیم از یه بچه کودکستانی ضعیف تره به حدا می سپارمتون و یه بارِ دیگه از همدلی و محبتتون تشکر می کنم "بیایید مراقب خودمون و مراقب همدیگه باشیم" واسه دلم نوشت!:..مادرم...نازنین دلم...بسته های محبتت رو از روی گره هاش شناختم..همون گره های معروفی که همیشه مایه شوخی های شیرینمون بود...چراکه فقط انگشتان مادرانه و ترک دار خودت می تونست بازشون کنه...عطر محبت مادرانه ازشون به مشام می رسه ولی بغض راه نفسم رو بسته... صورتم می خنده چرا که تو متعلق به منی و دلتنگیها و بغضها هم مال خودمه...هیچکس سهمی توش نداره...مادر عزیزم.. میگن عادت می کنی....ولی هیچکس نمی گه کِی؟.... گفتا به کار خودباش تدبیر خانه با من گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من گفتا که مهربان باش اشک شبانه با من تنهاییم را به پارچه زندگی کوک زدم.. ولی چه قدر سست... شاید به امیدی که دستی بیاید و به اشاره ای بشکافد این وصله ناجور را.. می گن عطار نیشابوری با یه اتفاق به ظاهر ساده شد عطار و هفت شهر عشق رو گشت... داستان معروف همون درویش که یه صبح تا غروب ایستاد جلوی مغازه عطاری او و گرفتاری و شلوغی کار عطار رو تماشا کرد...غروب وقتی سر عطار خلوت شد به سراغ درویش اومد و علت این کارش رو جویا شد.درویش گفت :داشتم فکر می کردم تو با اینهمه شلوغی و کار چطور می خواهی بمیری؟!!..عطار که لابد یه نموره هم دلخور شده بوده جواب می ده:همونطوری که تو می میری.. درویش می گه :نه..تو مثل من نمیمیری...من وابستگی ای ندارم ..هروقت بخوام می میرم...اینو گفت، کشکولش رو زیر سرش گذاشت و دراز کشید...چشماش رو بست و....دیگه باز نکرد... مرگ عارفانه درویش ،عطار و زندگیش رو دگرگون کرد... ولی سوال من اینه... اگه مردم می تونستن هر زمان که اراده کنن بمیرن....مثل این درویش (که صد البته منظور خودکشی نیست)...،آیا جمعیت دنیا تفاوتی می کرد؟.....یا بعضی فقط حرف می زنن؟.... ۴"ماهِ" که اینجام ولی ۴ بار"ماه" رو ندیدم...شبها آسمون اینجا هیچوقت سیاه نیست...یه جورایی خاکستریه...حتی تو نیمه شب هم تاریکی مطلق وجود نداره... ولی دیروز ،صبح زود، ساعت:۶ ....ماه خیلی زیبا توی دل آسمون نشسته بود..درست مثل یه مروارید تو دل یه صدف نیمه باز...خیلی خیلی زیباتر از عکسش... به خاطر لوس بازی پست قبلی معذرت می خوام ولی چند تا نتیجه ازش بدست اومد.. اولیش اینکه یه وقتایی ما تصمیماتی آنی می گیریم که در ظاهر فکر می کنیم فقط به خودمون مربوط می شه درحالیکه می بینیم دیگران هم توی اون تصمیم گیری حق دارند و این حق رو یه چیزی به نام "دوستی " به اونا می ده دوم اینکه زود و عجولانه نتیجه گیری نکنیم...همیشه یه خورده صبر و حوصله خیلی به سلامت آدم کمک می کنه!! سوم اینکه بد نیست گاهی بعضی پستهارو از آخر بخونیم بیایم اول اینجوری کسی دیگه نمی تونه بهمون یه دستی بزنه!!! چهارم اینکه:... با اینکه معرفت و لطفتون بارها بهم ثابت شده ولی بازم کلی ذوق مرگ شدم به خدا. اما قول می دم دیگه پست سرکاری نذارم با اینکه کلی سوژه دارم که ممکنه تو ذهنم کپک بزنن!! پنجمم اینکه دیگه اگه بخوام یه روزم واقعا برم باید یواشکی و بی سر و صدا برم چون دیگه شدم چوپان دروغگو و تازه شما هم سِر شدین...فوقش می گین:رفتی؟...اِ..؟خوب باشه برو..!!! حالا عکس یه میوه دیگه رو واستون میذارم تا حال و هواتون عوض شه این میوه اسمش رامبوتانِ و در زبان مالایی یعنی میوه مودار..وقتی پوست نرمش رو ببریم میوه درونش به راحتی خارج می شه....طعمش شیرینه و قیمتش کیلویی سه رینگیت یعنی نهصد تومانه...اندازه شم قد کیوی...سوال دیگه ای نیست؟!!! و صد البته که به عنوان بالش نمی شه ازشون استفاده کرد(قابل توجه مهرآسای عزیزم!) دیگه هیچوقت نوشته نمی شه...دلیل خاصی هم نداره از پاسخگویی به کامنتهاتون معذورم چون پسووردش به شخص دیگه ای واگذار شده... از همراهی صمیمانه تون توی این مدت ممنونم و واستون آرزوی بهترینهارو دارم یا حق پ.ن:اینروزها به هر وبلاگی می رسی این جمله رو نوشته و یه قفل گنده هم زده جلوی کامنتدونی و رفته...این چیه مد کردین.....اصلا چه معنی داره؟!!!!دهههههه.....!!! زبان..نیشخند...شوخی
![]()
![]()
![]()
گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت
گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم
گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دورست
گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر
| Design By : Night Skin |


